Monday, August 1, 2016

expiration date

Everything has an expiration date, even hope, every expired thing is disgusting, including expired hope.

Sunday, July 24, 2016

Vision


I had a vision, one that felt very real, where I was very fond of you, that I liked you so consistently I never had to marry you. We were close but never lost our mysteriousness for each other, there was always a new place you would take me to, a new show you'd had me watch, a new character in you you'd had me challenge, a new form of art you'd love us to try together, new levels of pleasure that we'd discuss, feel, touch, sense and joyfully experience together. And there would always be new levels of intellect in me you never saw before, new palatable food I would want you to try, new amusements I would take you to, sweet old things you didn't expect me to remember but I did. There'd be no expectation, I would see your needs before you demanded them, you would care so much you'd make me embarrassed, but it would all feel natural, there would be no expectation, no harm. I would drive miles, thousands of them, to be with you for a weekend, you would meet me half way or before I leave. I would respect your desire for solitude and you would righteously trust me with my remoteness. Though I would be with you when you needed companionship. I would surprise you with a fresh cold drink or a firm long lasting hug after a long tiring day, one I would fully wrap my arms around you and make you warm, I would press you firmly and my body will call you mine for that very second, no matter where my thought had been or where your heart had wondered, you'd belong to me on that second. I wouldn't ask you to talk or complain about work and ambitions, neither would you, but we'd share the fair portion of it so we find relief. There would never be a discussion of money as we'd continue to be the generous souls that we are for each other, there would never be a question of who's wiser and who's wrong, you know I am damn smart, perhaps the smartest and hence inherently unhappiest man you've ever met, but full of joy for life, full of desire to taste it to the end, do it all, drink it fully, and you know I could do all that with you. When you'd look at me when I didn't notice, there would be pride and praise. There would be no fear, no regret, and the state of present would sound fair and rewarding. Your face would always be refreshing to me, and your body, and so would be my desire to you. I would love to get drunk with you, and smoke, forget the bitterness of all the harsh years we have had so far in that drunk smiley moment. All the hard years you and I experienced through the same heritage, same background, same unfairness, but we'd let that go, we'd find love in joyful common grounds. That moment, that drunk moment when your skin feels tingly and pleasantly warm, your cheeks slightly cooler and I'd be tempted to kiss them and feel that contrast, when you have no shame to tell me you adore my shiny anxious eyes, the black eyes and the dark skin, and I would tell you I love every little detail about you, all of which I could tell without looking,  and I'd tell you that you are so damn good.

I had the vision we gave all of that a chance, we didn't ask where it would lead us or when it would end since all that mattered was that you and I lived through it. 


Friday, June 24, 2016

مه صبحگاهی

این مه صبح دلم سخت غمین کرد
حسرت روی مهت نیز همین کرد

Saturday, June 18, 2016

نوزادگي خیال

تو را نه در زادگاه دیدیم نه در نوزادگي، با خیال خویش اما زادگاهي ایده آل ساختم که از نونهالی با تو در کوچه کوچه اش قدم زدم ، و ازنو جوانی برایت عاشقانه ها سرودم، من دلتنگ زادگاه و نوزادگي و نوجوانی و ایده الم، دلتنگ توام...

Friday, June 17, 2016

خدایگی روزگار

بلکا ایستاد، نگاه خیره ا‌ش را بالا انداخت، نیک گذر اطرافیان را نگریست و سپس گریست. اول به رنج خود و دوم به رنج هر انسان مرگ گریز. می‌خواست لحظه‌ای هر دردمندی را در آغوش کشد و پیش از آنکه از پی‌ تصمیمش رود آهش را با او سهیم شود، اما می‌دانست که دردش از همین آدمیان است، از اینکه تنهاست و دیگرانی هستند، که دیگرانش نیستند ولی‌ تنهایی‌ او هست. سپس بی‌ حیا و آزاد قه قهه زد،  خنده‌ای لرزان بر بیهودگی درد و فکرش و نزاع بی‌ پایان و بی‌ اقبال با آرامش، بر بی‌ دست و پایی‌ خود در حصر خوشبختی‌ وقتی‌ همه چیز داشت، و نداری‌های محقرانه وقتی‌ همه چیز می‌خواست، به این تضاد در همزیستی‌ همیشگی‌ خواست و توان، و ضدیت ساده دلی‌ و پیچیدگیش و ساده زیستی‌ و زیاده خواهیش، به انسان بودن و نبودنش مردانگی و نامردیش و آنچه از هر دو او را بر میفروخت. به زن و زنانگی و این مرموزی بی‌ دلیل و بی‌ خاصیت و بی‌ شرم و مکروه و مکرّر، به زن خندید و به پوزخندی که او به وابستگی مرد امروز و دیروز میزند.  

سپس بغض و خنده فروخفت و متین با من از عزم جزمش سخن راند، از اینکه اراده کرده تا زمانی‌ چند ماهه آزاد بزید و از پس آن‌ پذیرای نبودن باشد با آزاد‌گی. گفت که دلیل این عزم نهایت ‌تمنای جگر خواره ا‌ش به خدایگی است، تا طلبش کنند بی‌ تقلا، و یادش کنند بی‌ شمار، و دوستش بدارند دیوانه وار. گفت که که تمنایش نه اینست که کوتاه دمی با هراس و شبهه لمس کند آنچه می‌گویند لمس شدنی است، ببیند هر زشت نا دیدنی‌ که می‌گویند بهای تجربه است، و بنوشد هر تلخ که می‌گویند سزای مستی است، که می‌گویند...، دیگران، ...گفت که تمنایش آن‌ است که ‌تمنای لمس و چشم و لب هر ماهرویی باشد،  به پاس آنکه خالق ‌تمنای آنها در نهاد مردانه ا‌ش است. و بی‌ پروا گفت که هیچ چیز جز نزدیکی هراس ور به مرگ او را به خدایگی روزگار نزدیک نمیکند 

Friday, June 3, 2016

آمین امین

افسون کدام افسانه‌ای امین که چنین بی‌قراری از پس بیداری هر رویا، کدام افسانه؟ عشق فرهاد، شور شیرین، آه‌ لیلی، حسرت رومیو، جنون مجنون یا آمین امین؟

Thursday, June 2, 2016

بلکای زیبا

ای (بلکای) زیبای من، اگر تو سراسر خوشحالی‌ نباشی‌ و عشق به خودت، روزهایی خواهی‌ داشت که میپنداری گویی تو و تمام دوستان و نزدیکانت در زمینی‌ کویر مانند خاکی دایره شکل با حصار‌هایی‌ نه چندان بلند اما استوار دور تا دورش سرگردانید، میان بیابانی خشک و سوزان با آفتابی جگر سوز، و بی‌ آنکه شبی یا بارانی  باشد گاهی‌ تا بخوابی و بینوایی را فراموش کنی در این دایره مکررید، و تنها دل خوشیت خو گرفتن به همین یاران چون تو پژمرده روح است و این که گاه گاهی‌ سیمرغ آمینی که از فراز آن‌ بیابان فراخ سفر سعادت می‌کند از قضای روزگار بر فراز دایره شما بال بیفکند و از میان خیل زیاد شما اگر اراده کند کسی‌ را همسفر کند در پرواز نیک بختی و از قضا آن‌ کس تو باشی‌.  تو سخت انتظار میکشی و خیال بافی میکنی‌. ماه گاهی‌ اما مرغ میاید و پرواز می‌کند، بی‌ تفاوف به تو و شما، اما چنگالش از حادثه‌ی روزگار به یک نفر جز تو حلقه میشود و او را میبرد، شاید به سایه گاه خوشبختی‌، شاید به سوی پرتگاهی دیگر تا کی‌ از چنگش رها شود از شومی اقبال. تو بی‌ درنگ میپنداری که او که رفت و نکو بخت شد، مینشینی‌ و زار میزنی و افسانه سرایی اقبال میکنی‌ و در تکرار این مشاهده دیگر سیمرغ بخت را برای هیچ هم دایره‌ای، هیچ  دوستی‌ و هیچ معشوقی نمی‌پسندی، چون سخت در انتظار چنگال بخت برای خودت هستی‌. 

زیبای من، دایره و دیوار را بشکن، و خیال سیمرغ را بکش، بال در آور و پرواز کن، و دوستانت را اگر در این دایره ماندند به حال خویش و گذار، و اگر با تو هم پرواز اقبال جاودانه شدند دوست بدار از صمیم قلب، می‌‌دانم سخت است، خوب می‌‌دانم، اما وا گذار این دایره شوم را، پرواز کن.