دوستم بدار تا زمانه را جاود کنم و زمان را جاودان، دوستم بدار تا فانی شدن فراموشم شود و عاشقی هم آغوشم، دوستم بدار تا شهرت وطنم باشد، و تنت ارامگاهم، تا مرگ را طلب و زندگی را عاریه نکنم، تا درد تلخ را دوا و تنهایی روزهای بیشمار را آرامش بشمارم،تا از من نهراسي و از تو گزند نخورم،تا تو را نیک ببینم این بار، با چشمانی باز و دلی آگاه، تا آن دم را سوگند کنم و این شعر را دفن، دوست بدارم تا چون نو جوانان نو عاشق شاعری نکنم و چون نو کیسه گان در پی بهايت نباشم، هر قدر دیر بودم و نااهل و ناصاف،هر قدر با گفتن دوستم بدار با قانون منحوس زندگی قمار کرده ام ،دوستم بدار باری دگر , با نگاهی دیگر فرصتی تازه تر ...
No comments:
Post a Comment